حكيم ابوالقاسم فردوسى
462
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
همه را پيمان بست . آن گاه اسفنديار به پشوتن گفت : چون جان سپردم تو سپاهيان را به ايران زمين ببَر و : چو رفتى به ايران پدر را بگوى * كه چون كام يا بى بهانه مجوى زمانه سراسر به كام تو گشت * همه مرزها زير نام تو گشت اميدم نه اين بود نزديك تو * سزا اين بد از جان تاريك تو به پيش پدر پندها داديم * نهانى به كشتن فرستاديم كنون زين سخن يافتى كام دل * بياراى و بنشين به آرام ِ دل ترا تخت ، سختى و كوشش مرا * ترا تاج ، تابوت و پوشش مرا مشو ايمن از گنج و ز تاج و گاه * روانم ترا چشم دارد به راه چو آيى به هم پيش داور شويم * بگوييم و گفتارِ او بشنويم آن گاه به مادر بگو : پس از كشته شدن و به خاك رفتن من بسيار نخواهى زيست . از رفتن من رنجه مشو و خود را مرنجان . از دردِ جان كندن من بىخويشتن مشو ، و در انجمن از بىتابى روى بر همگان مگشاى . بر كشتهء من نيز منگر تا از ديدارم زارى نيفزايدت ، و بىقرار نگردى . خواهران و همسرم را نيز بدرود كن . پس از اين وصيت جان سپرد . رستم بر مرگش جامه دريد ، و خاك بر سر افشاند . از روى ديگر زواره بر اين راى بود كه رستم در پذيرفتن و هنر آموختن بهمن به راه خطا رفته است زيرا وى چون ببالد به كين پدر به زابلستان مىتازد و آن جا را تاراج و ويران مىكند . آوردن پشوتن گاسونه اسفنديار نزد گشتاسب پس از اين كه پشوتن و سپاهيان تابوت اسفنديار را به ايرانشهر بردند زنان بر سر زنان و زارى كنان بر پشوتن آويختند كه : سرِ تابوت را بگشاى تا تن بىجان سپهبد را ببينيم . چون آهنگران سرِ تابوت را گشودند همه از بىتابى بىهوش شدند ، و چون به خويشتن آمدند پيش اسبِ اسفنديار رفتند . همى گفت مادرش كاى شوم پى * به پشت تو بر كشته شد شاه كى